سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
دل نبشته

نگاه

سه شنبه 6/10/90 5:40 عصر| | نظر


من نگاه تو را شعر می کنم و تو


شعر مرا نگاه می کنی


بازی عجیبی ست


شعر نگاه تو


روی قافیه های دلم می نشیند


و زبانم


این دیوانگی را می سراید


تو را به این نگاه عاشقانه قسم


به این تپش پر اضطراب که بر جانم می کوبد


به این امید که در قلبم جوانه می زند


تو را به تمامی عشق قسم


شعر چشمانت را از من مگیر


من با نگاه تو شاعر شدم



زندگی یک سفر است

سه شنبه 21/4/90 10:53 صبح| | نظر

حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت
چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هرگز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود را مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت
دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند

زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاریست


عیدتان مبارک

چهارشنبه 15/4/90 8:15 عصر| | نظر


روزی در برگه تقویم خواهند نگاشت

تعطیل رسمی – روز ظهور حضرت ولی‌عصر«ع»

ولادت امام مهدی(عج) بر شما مبارک


آرزو

چهارشنبه 15/4/90 8:14 عصر| | نظر

آرزوهایت بلند بود
دست های من کوتاه
تو نردبان خواسته بودی
من صندلی بودم
با این همه
فراموشم مکن
وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای
و به ماه فکر می کنی


اندوه تنهایی

چهارشنبه 8/4/90 6:49 عصر| | نظر


پشت شیشه برف می بارد


پشت شیشه برف می بارد


در سکوت سینه ام دستی


دانه اندوه می کارد


 


مو سپید آخر شدی ای برف


تا سرانجامم چنین دیدی


در دلم بارید ... ای افسوس


بر سر گورم نباریدی


 


چون نهالی سست می لرزد


روحم از سرمای تنهائی


می خزد در ظلمت قلبم


وحشت دنیای تنهائی


 


دیگرم گرمی نمی بخشی


عشق، ای خورشید یخ بسته


سینه ام صحرای نومیدیست


خسته ام، از عشق هم خسته


 


غنچه شوق تو هم خشکید


شعر، ای شیطان افسونکار


عاقبت زین خواب دردآلود


جان من بیدار شد، بیدار


بعد از او بر هر چه رو کردم


دیدم افسون سرابی بود


آنچه می گشتم به دنبالش


وای بر من، نقش خوابی بود


 


ای خدا ... بر روی من بگشای


لحظه ای درهای دوزخ را


تا به کی در دل نهان سازم


حسرت گرمای دوزخ را؟


 


دیدم ای بس آفتابی را


کاو پیاپی در غروب افسرد


آفتاب بی غروب من!


ای دیغا، درجنوب! افسرد


 


بعد از او دیگر چه می جویم؟


بعد از او دیگر چه می پایم؟


اشک سردی تا بیفشانم


گور گرمی تا بیاسایم


 


پشت شیشه برف می بارد


پشت شیشه برف می بارد


در سکوت سینه ام دستی


دانه اندوه می کارد


پرواز کن

شنبه 8/8/89 12:18 عصر| | نظر



پرواز کن, پرواز کن ای بال کوچک
پرواز کن بر فراسوی خیال
همچو لطیف­ترین ابر و سفید­ترین کبوتر
بر فراز باد بهشتی
از کنار سیارات و ستارگان

ترک کن دنیای تنهای ما را
از غصه و رنج بگریز
و دوباره بال بگشای
پرواز کن, پرواز کن ای گرانبها
سفر بی­پایانت آغاز گردیده

شادی لطیف­ات را با خود ببر
بسیار زیبا به خاطر این
به آن طرف ساحل حرکت کن
آنجا, برای همیشه صلح و دوستی برقرار است
اما خاطرات تلخ و شیرین را در ذهن نگاهدار

تا اینکه یکدیگر را ملاقات کنیم
پرواز کن, پرواز کن و بیم نداشته باش
حتی یکدم را نیز از دست مده, و هیچ اشکی مریز
قلبت پاک است و روحت آزاد
به راه خود برو و منتظر من منشین

بر فراز گیتی صعود خواهی کرد
بر ماوراء دست زمانه,
ماه بالا خواهد آمد و خورشید غروب خواهد کرد
اما من فراموش نخواهم کرد
پرواز کن, پرواز کن ای بال کوچک


دیوانه

شنبه 8/8/89 12:17 عصر| | نظر

نمینویسم، چون میدانم هیچ گاه نوشتههایم را نمیخوانی،



حرف نمیزنم، چون میدانم هیچ گاه حرفهایم را نمیفهمی،



نگاهت نمیکنم، چون تو اصلا نگاهم را نمیبینی،



صدایت نمیزنم، زیرا اشکهای من برای تو بیفایده است،



فقط میخندم، چون تو در هر صورت
می
گویی من دیوانهام